آيت الله العظمي مرعشي نجفي بارها مي فرمودند شبي توسلي پيدا کردم تا يکي از اولياي خدا را در خواب ببينم . آن شب در عالم خواب ، ديدم که در زاويه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا اميرالمومنين (عليه السلام) با جمعي حضور دارند .
حضرت فرمودند : شاعران اهل بيت را بياوريد . ديدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند : شاعران فارسي زبان را نيز بياوريد . آن گاه محتشم و چند تن از شاعران فارسي زبان آمدند.
فرمودند : شهريار ما کجاست ؟ شهريار آمد. حضرت خطاب به شهريار فرمودند : شعرت را بخوان ! شهريار اين شعر را خواند:
علــي اي هـماي رحـمت تو چه آيتـي خدا را
كه به مـا ســوا فـكـندي هـمـه سايـه هـمـا را
دل اگـر خـدا شـنـاسـي همه در رخ علي بين
به عـلي شـنـاخـتم مـن به خــدا قـسم خـدا را
بــه خــدا كـه در دو عــالـم اثــر از فـنـا نـماند
چـو عـلــي گـرفـتـه بـاشـد سر ِ چشـمـه بـقا را
مـگـر اي سهاب رحـمـت تو ببـاري ارنه دوزخ
به شــراب قـهر ســوزد هــمـه جـان مـاسـوا را
بــرو اي گــداي مسكيـن در خــانه عـلي زن
كــه نــگيــن پـادشــاهـي دهـد از كــرم گــدا را
به جـز از عـلي كه گــويد به پسر كه قاتل من
چــو اسيـر تـوســت اكـنـون بــه اسيـر كـن مــدارا
به جــز از عــلي كـه آرد پسـري ابوالعجاعب
كه عــلــم كـنــد بـه عالــم شـهــداي كـربـــلا را
چــو بــه دوســت عـهد بنـدد ز ميــان پاكبـازان
چــو عــلي كـه مـي تـوانـد كه به سـر بـرد وفا را
نه خــدا توانمش خواند نه بشـر تـوانمش گفت
متحـيـّـرم چــه نــامـم شــه مـلـك لافــتـي را
به دو چشم، خونفشانم هَله اي نسيم رحمت
كــه ز كــوي او غـبــاري بــه مـن آر طــوطـيـا را
به اميـد آن كه شــايـد بـرسـد بـه خـاك پايـت
چــه پيــام هــا سپـردم هـمـه ســوز دل، صبــا را
چو تويـي قضاي گردان به دعـاي مستمنـدان
كــه ز جـــان مــا بـگــردان ره آفــت قــضـا را
چه زنم چـو نـاي هر دم ز نـواي شـوق او دم
كـه لـســان غـيـب خـوشـتــر بـنـوازد ايـن نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبح گاهي
بـــه پـــيــام آشـنــايــي بـنـــوازد آشــنـا را
ز نــواي مــرغ يـاحـق بـشنـو كه در دل شـب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا
آيت الله العظمي مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شعر شهريار تمام شد از خواب بيدار شدم چون من شهريار را نديده بودم ، فرداي آن روز پرسيدم که شهريار شاعر کيست ؟
گفتند : شاعري است که در تبريز زندگي مي کند . گفتم از جانب من او را دعوت کنيد که به قم نزد من بيايد . چند روز بعد شهريار آمد . ديدم همان کسي است که من او را در خواب در حضور حضرت امير (عليه السلام) ديده ام. از او پرسيدم : اين شعر «علي اي هماي رحمت» را کي ساخته اي ؟ شهريار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر داريد که من اين شعر را ساخته ام ؟ چون من نه اين شعر را به کسي داده ام و نه درباره آن با کسي صحبت کرده ام .
مرحوم آيت الله العضمي مرعشي نجفي به شهريار مي فرمايند : چند شب قبل من خواب ديدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) تشريف دارند . حضرت ، شاعران اهل بيت را احضار فرمودند : ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند : شاعران فارسي زبان را بگوييد بيايند . آنها نيز آمدند . بعد فرمودند شهريار ما کجاست ؟ شهريار را بياوريد! و شما هم آمديد. آن گاه حضرت فرمودند : شهريار شعرت را بخوان! و شما شعري که مطلع آن را به ياد دارم خوانديد . شهريار فوق العاده منقلب مي شود و مي گويد : من فلان شب اين شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم . تا کنون کسي را در جريان سرودن اين شعر قرار نداده ام .
آيت الله مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شهريار تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت ، معلوم شد مقارن ساعتي که شهريار آخرين مصرع شعر خود را تمام کرده ، من آن خواب را ديده ام .
ايشان چندين بار به دنبال نقل اين خواب فرمودند: يقينا در سرودن اين غزل ، به شهريار الهام شده که توانسته است چنين غزلي به اين مضامين عالي بسرايد . البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است و خوشا به حال شهريار که مورد توجه و عنايت جدش قرار گرفته است .
منبع : سايت پژوهشكده باقرالعلوم (ع)
+موسوی کاشانی
| یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
|

+موسوی کاشانی
| یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
|
همراه شمع مي سوزم و به دنبال او اشك مي ريزم و با امواج دريا به بي نهايت مي روم و تا ستارگان دور آسمان صعود مي كنم و در كهكشان محو و نابود مي گردم...
چه احساس عجيبي! چه تجربه زيبايي! چه نماز مقدسي! چه عبادت عميقي! چه عشق بازي سوزاني! چه شب قدري! چه معراج و صعودي و وحدتي!
خدايا! تو را شكر مي كنم كه از قفس جسم آزادم كردي. از زير فشار كوههاي غم نجاتم دادي. از ميان طوفانهاي ظلمت و جهل و كفر بيرونم كشيدي. از گردابهاي خطرناك سقوط و ياس و پژمردگي نجاتم دادي.
خدايا! تو را شكر مي كنم كه قلبم را با سوزش شمع هماهنگ كردي. ديدگانم را به قدرت اشك، حيات دادي. روحم را با وسعت آسمان بي پايانت به بي نهايت، اتصال دادي
مرگ به سراغم مي آيد؛ آن قدر آرام و مطمئن به او نگاه مي كنم كه گويي خضر پيغمبرم...
خدايا از من سندي اگر بطلبي قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبي، اشك را تقديمت خواهم كرد.
* از مناجاتهای شهید چمران
+موسوی کاشانی
| شنبه سی ام شهریور 1387
|

مجنون را با عقل میانه ای نیست...
عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند، و اصلا عشاق می گویند که این جنون، عین عدل و عقل است.
عاقلان می گویند: خداوند عادل است.
عاشقان می گویند : عدل آن است که معشوق می کند.
عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد...
اما عاشقان، عاشق بلایند.
درٌ حیات، در احتجاج « صدف عشق » است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت،
در ژرفنای اقیانوس بلا، عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشند چگونه به دریا زنند؟
* سید شهیدان اهل قلم


+موسوی کاشانی
| پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
|
شايد او كسي است كه در اين سه سال بيشترين تحمل و صبر و مدارا را با افراد و گروههای پر ادعا نموده و تمام هتاكي ها ، فشارها ، كارشكني ها و كنايه ها را به جان خريده، هجمه هايي كه تحمل آنها گاهي خارج از تصور و تحمل يك انسان عادی بوده و در عين حال از تلاش و سعی خود ذره اي نكاسته است.
+موسوی کاشانی
| سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
|

خدايا خسته و وامانده ام ديگر رمقي ندارم صبر و حوصله ام پايان يافته، زندگي در نظرم سخت و ملامت بار است مي خواهم از همه فرار کنم مي خواهم به کنج عزلت بگريزم. آه دلم گرفته! در زير بار فشار خرد شده ام.
خدايا به سوي تو مي آيم و از تو کمک ميخواهم جز تو دادرسي و پناه گاهي ندارم. بگذار فقط تو بداني، فقط تو از ضمير من آگاه باشي اشک ديدگان خود را به تو تسليم مي کنم.
خدايا کمکم کن! ماه هاست که کم تر به سوي تو آمده ام بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده.
خدايا عفوم کن! از علم و دانش کار و کوشش از دنيا و ما في ها، از همه دوستان از معلم و مدرسه از زمين و آسمان خسته و سير شده ام.
خدايا خوش دارم مدتي در گوشه خلوتي فقط با تو بگذرانم فقط اشک بريزم فقط ناله کنم و فشارها و عقده هاي دروني ام را خالي کنم.
اي غم اي دوست قديمي من سلام بر تو، بيا که دلم به خاطرت مي تپد.
اي خداي بزرگ معني زندگي را نمي فهمم. چيزهاي که براي ديگران لذت بخش است مرا خسته مي کند اصلا دلم از همه چيز سير شده است حتي از خوشي و لذت متنفرم چيزهايي که ديگران به دنبالش مي دوند من از آن مي گريزم فقط يک فرشته ي آسماني است که هميشه بر قلب و جان من سايه مي افکند هيچ گاه مرا خسته نمي کند فقط يک دوست قديمي است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست با او لذت مي برم.
فقط يک شربت شيرين يک نور و يک نغمه دلنواز وجود دارد که براي هميشه مفرح است و آن دوست قديمي من غم است.
* از مناجات هاي شهيد چمران

+موسوی کاشانی
| یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
|

در طو ل چند هفته اخیر سرانجام طي تحقيقات پر دامنه و شبانه روزي توسط چند گروه بازرسي ویژه، گوشه ای از تخلفات دكتر نوري زاد ریاست قبلی دانشگاه علوم پزشکی کاشان برملا شد.
اين گروه ويژه توانستند نزديك به 123 مورد تخلف عمده از وي که در شهر کاشان و تحت مدیریت ایشان رخ داده است را شناسايي و ثبت و ضبط نمايند. تعدادي از اين كوتاهي ها توسط يكي از اعضاي اين گروه به صورت محرمانه براي ما ارسال شده كه توجه شما را به خواندن آن جلب مي كنيم البته توصیه ما به کاربران این است که مطلب درج شده را با دقت مطالعه نمایند:
۱- استفاده از توانایی بیش از 50 مدير و متخصص جوان در قسمتهاي مختلف كه نيروهاي بازنشسته و افرادي كه بيش از يك یا دو دهه عنوان مدير در دانشگاه را يدك مي كشيده اند و آنجا را با خانه خاله خود اشتباه گرفته بودند به شدت از اين امر شاكي هستند و بايد به شكايت اين دلسوختگان در اسرع وقت رسيدگي شود تا مجددا آنها بتوانند 5 يا 6 سال آخر خدمت خود را نیز با عنوان آقای مدير سپري نمايند.
۲- بيمارستان بهشتي سال 84 را كه يادتان هست. چرا بايد دكتر نوريزاد آن مركز بو گندو و و پكيده را به روزگار فعلي اش تبديل مي كرد؟! مگر چه عيبي داشت؟! چرا بايد 22 كيلومتر از شبكه آب و فاضلاب آن را اصلاح مي كرد؟! مگر اون چند صد تشت كه زير سقف ها گذارده بودند تا آب فاضلاب ها داخل آنها بچكد زشت بودند؟! اصلا بوي تعفن هم قسمتي از طبيعت است چرا بايد از بين مي رفت يا گرماي 45 درجه تابستان و سرمای نزدیک صفر بخشها در زمستان مگر طبيعي تر نبودند كه باعث مي شد روح بیماران در محیطی طبیعی در آسمانها پرواز كند. ايشان كاري كرد كه اون مركز را حالا ديگه با هتل اشتباه مي گيرند. بنابراين ما هتل داران شهر نيز از وی شاكي هستيم.
۳- احداث 250 نفر خوابگاه برای دختران دانشجو در مدت دو ماه نيز باعث شكايت بسیاری از علافان واقع در خيابان های اطراف چهار راه شهر شده است.
ادامه مطلب
+موسوی کاشانی
| شنبه بیست و سوم شهریور 1387
|

درسهايي از قرآن، برنامه اي است که نزديك به سي سال، هر هفته، پنج شنبه ها و در ايام ماه مبارك رمضان، هر روزه بدون جاذبه هاي تصويري و دكورهاي آنچناني و در قالب يك سخنراني ساده، توسط آقای قرائتی از تلویزیون پخش مي شود.
اين برنامه تنها برنامه ای است که با وجود شرايط ذکر شده اصلا رنگ و بوی کهنگی نگرفته و همواره از تازگي و طراوت خاص خودش برخوردار بوده است. شايد این امر بدین سبب باشد که محتوای مجموعه نشات گرفته از قرآن است.معجزه ای که برای تمام دوران نازل شد و هیچگاه کهنه و تاریخ گذشته نخواهد شد.
البته آقاي قرائتي نیز توانسته با بيان ساده و روان خویش و با چاشني طنز کلامی و لهجه كاشاني خود به آن جذابيت ويژه ببخشد.
در خاطرات آقاي قرائتي مي خواندم: " در سالهاي قبل از انقلاب كه ما آخوندها را به هيچ اداره و مدرسه و ... برای تبلیغ راه نمي دادند و رژيم سايه ما را با تير مي زد، يك روز در حرم امام رضا (ع) نشسته بودم و در دلم با آقا صحبت مي كردم و همانطور كه در حال و هواي خودم بودم. در دلم به آقا گفتم: آيا مي شود من براي تمام جوانان اين كشور حداقل يك جلسه تفسير قرآن برگزار كنم. در همان حال با خودم انديشيدم كه وقتي ما جرات نداريم نزديك يك مدرسه شويم چگونه من اين دعا و آرزو را ميكنم؟!
ولي الان پس از سالها مي بينم كه اين دعاي به ظاهر غير ممكن و خنده دار در آن دوره، مستجاب شده و خداوند توفيق داد بلافاصله پس از انقلاب، بوسيله برنامه هفتگي درسهايي از قرآن، كلام وحي را هر هفته به جمع خانواده هاي ايراني ببرم."

+موسوی کاشانی
| دوشنبه هجدهم شهریور 1387
|

از بين ۲۰۰۰ جمله قصار از كتاب تپش قلم آقاي كامرانيان چند جمله زيبا گلچين كرده ام كه خواندن آنها خالي از لطف نيست.
نماز،
نماز، سلام بنفشه هاست در مقدم نسيم اذان
نماز، غنچه دل مومنان را در حضور نسيم ملكوت شكوفا مي كند.
نماز، تقديس حق در زيباترين چهره ممكن است.
نماز، خلوتي عاشقانه با خالق زيبايي ها و معشوقه هاست.
نماز، عاشقانه ترين رابطه خالق و مخلوق است.
نماز، ملاقات با پيداترين ناپيداست.
نماز، راه اقتدا به شكوفه نرگس است.
نماز، نغمه سبز روييدن و سرخ پرپر شدن است.
نماز، رساننده دست نياز انسان به دامن اجابت خداست.
نماز، بهترين تسكين حاضران عصر غيبت است.
نماز، ضد تورم حيوانيت انسان است.
نماز، پالايشگر روان است.
نماز، جهاد بدون خونريزي است.
نماز، بزرگترين خاكريز انسان در عرصه جهاد اكبر است.
و در نماز است که انسان راز خود را در گوش خدا نجوا مي كند.
و در كنار محراب اكبر نماز است كه " شكوفه نرگس " ندای عدالتخواهي خويش را به جهانيان اعلام مي كند
و در محراب نماز، علي (ع) از دست " اشباح الرجال " آزاد شد.
+موسوی کاشانی
| شنبه شانزدهم شهریور 1387
|

چند وقتی بود از حضور پسر شانزده ساله ام - رضا روز پیکر - در جبهه مي گذشت و تا آن موقع در چندين عمليات نيز شركت كرده بود. حوالی عید بود که مرخصی گرفت و آمد.
در اولين برخورد به من گفت: « مامان به بابا بگویید اجازه بدهد خرید امسال را من انجام دهم. » من خوشحال شدم كه رضا دیگر برای خودش مردی شده. او همه حقوق جبهه اش را خرج بچه ها کرد.
برای هر کدام لباس یا کفش ارزان قیمتی خرید و با دست پر به خانه آمد، همه بچه ها خوشحال بودند اما خودش گرفته بود.
یک روز به من گفت: « مادر! می خواهم چیزی از شما بپرسم.»
گفتم:« بپرس مادر جان!»
گفت: « این روزها برای شما هم تاریک است؟»
جواب دادم: « نه، روز كه تاريك نميشه!››
رضا گفت: ‹‹ مادر! چند روزي است كه شب و روز برايم فرقي ندارد. ناراحتم ، احساس دلتنگي مي كنم.››
گفتم: ‹‹ حتماَ به خاطر زياد ماندن در جبهه است.››
آن روز رضا براي خودش يك دست لباس زيبا خريده بود. آنها را به تن كرد و گفت: ‹‹ مادر! من اينها را خيلي دوست دارم.›› گفتم: ‹‹ ان شاءالله داماد شوي و لباسهاي شب عروسي ات را به تن كني.››
جواب داد: ‹‹ نه مادر! بگو انشاءالله شهيد شوي. شما هميشه دعا مي كني من داماد شوم. من دوست دارم شهيد شوم. تو نمي داني شهادت چقدر شيرين است. از همين الان مي گويم اگر شهيد شدم با همين لباسها دفنم كنيد.››
بعد در حالي كه بغض كرده بود، ادامه داد: ‹‹ در جبهه آدم روشن ضمير و با ايماني داريم كه هر وقت از او مي پرسم چرا من شهيد نمي شوم، مي گويد دو نفر در خانه شما هستند كه راضي نيستند تو شهيد شوي››
و رضا گفت : ‹‹ حتماَ آن دو نفر، شما و بابا هستيد. تو را خدا ، تو را به جان زهرا بياييد و رضايت بدهيد.››
هنوز شيريني نوروز بر دهانمان بود كه رضا ساكش را برداشت و راهي شد. وقتي مي رفت انگار يكي به من مي گفت: ‹‹ قشنگ نگاهش كن! او ديگر بر نمي گردد.››
او مي رفت و من از پشت سر سير نگاهش مي كردم. آن لحظه به يقين مي دانستم كه رضاي شانزده ساله من به شهادت خواهد رسيد، چرا كه ديگر دلم نمي آمد براي ماندنش دعا كنم و دل ظريفش را بشكنم.

* به روايت مادر شهيد روز پيكر
منبع: نشريه كمان ، شماره چهارم ، مهر ماه ۱۳۷۵ ، صفحه ۱۱
+موسوی کاشانی
| شنبه شانزدهم شهریور 1387
|
والاترین ارزش ماه مبارک رمضان بهره معنوی آن است. خواستم مطلبی در این زمینه بنویسم ولی ترجیح دادم که در این ایام آسماني از زلال ناب معنویت شهدا جامی برگیرم. شاید گوارا تر باشد. با هم این خاطره را بخوانيم:
" در جاده ای کوهستانی در منطقه غرب در حال حرکت بودیم. عملیات شروع شده بود و دشمن جاده را زیر آتش سنگین خود گرفته بود. کنار راننده نشسته بودم و یک آمبولانس دیگر نیز با کمی فاصله، جلوتر از ما حرکت می کرد.
دانشجوی رشته پزشکی بودم و به عنوان پزشکیار به لشکر عاشورا اعزام شده بودم.
چیزی به خط اول جبهه نمانده بود. آمبولانس جلویی ایستاد، راننده جوانش پیاده شد و به ما علامت داد که بیشتر از این اجازه جلو رفتن نداریم. به یکباره گلوله توپی مقابل آن آمبولانس منفجر شد. دود و غبار آمبولانس را در خود فرو برد. از ماشین پائین پریدیم و به طرفش دویدیم. راننده آمبولانس در خاک و خون غلتیده بود. یک پایش از بالای زانو به شدت زخمی شده بود. رشته های نخ شلوار شکافته شده اش از رشته های ماهیچه و پی پایش که سرخی روشنی آن را پوشانده بود، تمیز داده نمی شد.

بالای سرش نشستم. بی تابی می کرد و مرتب می گفت: « پایم ، بیچاره شدم. بدبخت شدم.»
دلداریش دادم: « نگران نباش. الان می بریمت اورژانس و همه چیز رو به راه می شود.»
نگاه مایوسش را در نگاهم انداخت. از زمین بلندش کردیم و پشت آمبولانس جایش دادیم. کنار راننده نشستم. از پشت صدایم کرد: « بیا عقب پیش من بشین! »
صدایش درمانده بود. پیاده شدم و از در پشتی آمبولانس سوار شدم. سرش را روی زانویم گرفتم و سر صحبت را با او را باز کردم.
اسمت چیه؟
- سیامک
فامیلیت چیه؟
- اصغرزاده
از سهمیه نیروهای « بیست درصدی » بود که برای اعزام ثبت نام کرده و مدتی قبل از ما آمده بود. از من پرسید:
شما خونه تون کدوم محله است؟
نشانی ام را برایش گفتم. تازه ازدواج کرده بود و برای خانواده و نامزدش پیغامی داشت که به من سپرد تا برسانم.
هنوز آن جمله را تکرار می کرد: « بیچاره شدم، بدبخت شدم.» و من هم تا آنجا که می توانستم دلداری اش می دادم:« چیز مهمی نیست، سخت نگیر. در بیمارستان بستری می شوی و پایت خوب می شود...»
به یکباره حالش دگرگون شد. چشمانش درخشید. چهره اش برافروخته شد. درماندگی نگاهش به جذبه و شعف مبدل شد:« من ملائک را می بینم! دارند به طرف من می آیند. همه جا روشن شده. همه جا را نور گرفته!»
از حالتش در تحیر بودم و او همچنان حرف می زد: « خوشا به سعادت من، عجب افتخاری نصیبم شد! من شهید می شوم.»
طولی نکشید زبانش از کلام باز ماند و فروغ نگاهش به خاموشی گرائید. لبخند رضایت برای همیشه چهره اش را پوشاند. تازه متوجه جای ترکش ریزی شدم که پیشانی او را سوراخ کرده بود."

* به روایت دکتر حجت حسین پور فیضی
منبع: نشریه کمان ، شماره یازدهم ، دی ماه ۱۳۷۵ ، صفحه ۱۳
+موسوی کاشانی
| پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
|

پس از سالها به مجلات آرشيو شده كمان در كتابخانه ام سري زدم. چشمم به يك مطلب افتاد. حيفم آمد آن را كه حالا ديگر به قطعه اي از تاريخ اين سرزمين تبديل شده، ننويسم. ارزش دوباره بازگويي و چند بار بازخواني را دارد.
در اورژانس يگان ، همه دكتر ابوترابي را خوب مي شناختند. ايشان از جراحان چيره دست اصفهان بود. تقريباً در همه عملياتها با لشكر هشت نجف كه از لشكرهاي نيرومند سپاه بود، به عنوان سرگروه اضطراري در جبهه حضور داشت. اين گروه از پزشكاني تشكيل شده بود كه همراه يگانها يا لشكر به خط اول عمليات مي آمدند و هميشه هم خطرات بيشتري آنان را تهديد مي كرد.
بحبوحه عمليات رمضان بود؛ تابستان سال 61. دكتر ابوترابي مثل هميشه در اورژانس يگان مشغول معالجه مجروحان اين عمليات بود. در همين حين، كسي خبر آورد كه پسر دكتر ابوترابي شهيد شده. به نظرم همين يك پسر را هم داشت كه به تازگي در دانشگاه قبول شده بود.
يكي از پزشكان، سعي كرد با ظرافت خبر را به دكتر ابوترابي برساند. دكتر درحال معالجه مجروحي بود. وقتي اين خبر را شنيد براي لحظه اي دست از كار كشيد. مكث كرد و آرام زير لب گفت: ‹‹ انا لله و انا اليه راجعون››. بعد به كارش ادامه داد. به ايشان گفتند : ‹‹ آقاي دكتر جنازه پسرتان در *گلخانه شهداي لشكر است.›› دكتر ابوترابي با لبخند گفتند: ‹‹ خيلي خوب! همه اين مجروحان پسران من هستند. كارم كه تمام شد مي روم.›› دوباره با حوصله به كار مداواي مجروحان مشغول شد.
همه اورژانس از اين واكنش ابوترابي يكه خوردند، ولي پزشكان به واسطه وي با روحيه اي خوب به كار خود مشغول بودند. بعد از حدود دو ساعت دكتر لباسهايش را عوض كرد و رفت به طرف گلخانه شهداء.
وقتي فرزند دكتر را نشانش دادند، ديد پسرش سر در بدن ندارد. بدون كوچكترين ناراحتي گفت: ‹‹ خدايا امانتي را كه به من دادي به خودت برگرداندم.›› و بعد آياتي تلاوت كرد و برگشت به اورژانس و هر چه سعي كرديم او را با جنازه به شهرشان بفرستيم قبول نكرد.

دكتر اهل نجف آباد اصفهان بود. او در جواب اصرار ما گفت: ‹‹ من فرمانده دارم. هنوز هم عمليات ادامه دارد. آمده ام كه كار كنم. اگر الان برگردم اولين كسي كه جلوي مرا مي گيرد فرزندم است. تا عمليات تمام نشود بر نمي گردم.››
بعد از اين حرفها ما مجبور شديم جنازه شهيد را نگه داريم و وقتي يك مرحله از عمليات رمضان تمام شد به همراه جنازه فرزندش به نجف آباد رفت.
بعد از يك هفته مجددا دكتر به منطقه بازگشت و در ادامه عمليات رمضان همچنان به ماموريت خود ادامه داد.
به روايت دكتر فتحيان
* گلخانه شهدا، محلي بود كه پيكر مطهر شهداء را در آنجا نگهداري مي كردند.
+موسوی کاشانی
| سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
|
رمضان آمد

خدايا! مي داني كه بيقراري ام با تو به آرامش مي رسد و افسردگي ام با تو به روح و ريحان تبديل مي شود، تو خود مي داني كه طبيب دردهايم هستي،
مرا به خشنودیت نزدیک ساز و از خشم و غضبت دور فرما! به حق رحمتت، ای مهربان ترین مهربانان!
+موسوی کاشانی
| سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
|

چقدر خوبه که در همه حال ضوابط را بر روابط ترجیح می دهیم.
چقدر خوبه که کم مصرف کننده ترین کشور در اقلام مصرفی استراتژیک مانند نوشابه و چیبس و پفک و ...هستیم.
چقدر خوبه كه همه علم و هنر از قديم الايام نزد ما بوده و يك ذره از آن هم نصيب ديگران نشده
چقدر خوبه که اگر لحظه ای بی نظمی در زندگی ما پیدا شود دیگر آرام و قرار نداریم! و همه لحظات زندگی مان در جای خودش قرار دارد از خواب و تفریح و کار و مسافرت تا رسیدن به خانواده و تربیت فرزند و ... که همه بر اساس نظم و برنامه می باشد.
چقدر خوبه که همواره به قوانین و مقررات و حقوق اجتماعي بقيه احترام می گذاریم و با قانون گریزی و تخلف به خصوص در رانندگی، فرسنگها فاصله داریم به همین خاطر فلسفه وجود نیروی انتظامی و پلیس راهنمایی و رانندگی در کشور ما بی معنی است!
چقدر خوبه که محکم کاری در کارهایمان اصلا فراموش نمی شود به خصوص در بنایی ساختمانها
چقدر خوبه که سعي مي کنيم اولين نفر در انجام كار خير باشيم و يا سعي مي كنيم رديف اول مباحث سودمند را رزو کنيم اما از كارهای مبتذل و غير قانوني (به خصوص از نوع فیلم و CD ) و مردم آزاري بشدت پرهيز نموده و به آخرين رديف صندلي آن هم تمايل نداريم!
چقدر خوبه كه عادت كرده ايم قبل از انجام هر كار و پروژه مهمي مدتها كار كارشناسي كنيم و تمام جوانب آن را بسنجیم، سپس بر اساس برنامه فرمالیته شروع به اقدام نمائيم و بعيد و دور از ذهن و بسیار نادر است كه در ابتدا كاري را انجام دهيم، بعد تازه به لزوم انجام آن بيانديشيم و مقدمات آن را پس از اتمام آن انجا دهيم!
چقدر خوبه که براي مناجات و مطالعه هميشه وقت و زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا مي کنيم و سعي مي کنيم تا آخرين لحظه هم که شده انجام بديم! اما براي برنامه هاي بي خاصيت، هرگز!
چقدر خوبه که انجام صحيح و درست كارها و وظايفمان برامون آسونه اما خوندن يه صفحه از پرفروشترين رمان هاي عشقي یا حل کردن جدول در محل کار يا چند دقيقه وقت گذراني بيهوده در شهر و اينترنت برامون خیلی سخته!
چقدر خوبه که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان طولانی شده و به وقت اضافه مي کشه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم! اما وقتي که کار و وظیفه یا نيايش مان با خداوند طولاني تر از حدش مي شه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم.
چقدر خوبه که از کارشکنی و زیر آب زنی همدیگر و صفحه گذاشتن پشت سر رقبا و دوستان و همکاران، بیزار و متنفريم، اما در عوض تمام هم و غم ما این است که در عین خیلی رفیق بودن با دیگران رقابت و تعامل دوستانه داشته باشیم.
چقدر خوبه که تماشاي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال، برای ما دير و طاقت فرسا مي گذرد! اما يک ساعت کار مفید یا عبادت به درگاه الهي برای ما مثل باد ميگذرد.
چقدر خوبه که شايعات روزنامه ها و غيبت و جفنگهای محفل هاي خصوصي را به سختي باور مي کنيم! اما دستورات الهي را به راحتي باور و عمل مي کنيم.
چقدر خوبه انفاقمون از چیزاییه که خودمون آرزوش رو داریم نه از دورریختنیهای خونه و زندگی
چقدر خوبه که مردم نمي خواهند بدون اعتقاد و عمل در راه خدا به بهشت بروند! به قولی بهشت را به بها مي خواهند نه به بهانه!
چقدر خوبه وقتي حرف درست و حسابی را از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي حرف مفت یا بد و زشت را مي شنويد یا از طریق پیام کوتاه دریافت می کنید مدت زمانی در مورد گفتن و يا نگفتن آن فکر مي کنيد!
چقدر خوبه که هر چیزی سر جای خودش قرار دارد و اصلا در کار همدیگر و اموری که مربوط به ما نیست دخالت نمی کنیم.
چقدر خوبه كه هر نوع تكنولوژي و صنايع جدید كه وارد كشور ما مي مي شود بلاي جان و كار و خانواده ما نمي شود و همیشه عادت كرده ايم ابتدا روشهاي استفاده صحيح از آن را یاد بگيريم بعد برویم و از آن استفاده کنیم مانند اتومبیل، تلفن، اینترنت، ماشین لباسشویی! و.....
چقدر خوبه كه اعتدال ما زبانزد عام و خاص است و افراط و تفريط، واژه هاي غريب در زندگي ما مي باشند تا حدی که در فرهنگ لغت فارسي چنين لغاتي يافت نمي شود به خصوص در مسائل سياسي ، فرهنگي ، اقتصادي ، اجتماعي ، موبايلي ، ولخرجي ، جراحي بيني و .......
چقدر خوبه که وقت و زمان برای ما از اهمیت فوق العاده بالا و حساسی برخوردار است حتی در حد میکرو ثانیه ها! ....
+موسوی کاشانی
| شنبه نهم شهریور 1387
|
روزی خداوند به یکی از فرشتگان فرمود: کاری را به تو محول می کنم، به زمین برو و با ارزش ترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه این فرصت به او داده شده به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به عرش باز گشت.
خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی با ارزش است. سربازی که زندگیش را برای مردم و کشورش می دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت و به جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در ولایات، جنگلها و دشتها گردش کرد. روزی فرد فداکاری را دید که بر اثر یک بیماری در حال جان دادن بود.
او از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تخت بیماری خوابیده بود و نفس نفس میزد.
در حالی که او نفسهای آخرش را می کشید، فرشته آخرین نفس او را برداشت و به نزد خداوند بازگشت.
به خداوند گفت: بار الها! مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیز در دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد و دوباره بگرد.
فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را درجنگل یافت. او می خواست از نگهبان جوان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به خانه کوچکی که جنگلبان و خانواده اش درآن زندگی می کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می زد. مرد شرور از پنجره داخل کلبه را به دقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را تنها دید که در حال خواب کردن کودکش است و صدای او را که به فرزندش دعا و مناجات با خدا یاد می داد، می شنید. مسحور راز و نیاز آنها با خدا گردید، ناگهان چیزی درون قلب سختش، ذوب شد. او بعد از مدتها به خود آمده بود.
چشمان مرد پر از اشک شده و از رفتار و تصمیم پلید و زشتش پشیمان شده بود ، از آنجا دور شد و به درگاه خدا توبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطره اشک با ارزش ترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و همانا توبه درهای بهشت را باز میکند.
+موسوی کاشانی
| جمعه یکم شهریور 1387
|