ابوطالب بود از نوع سعیدش، همان كه روزگاری رای ما را برای نمایندگی مجلس هفتم داشت و هر روز كه میگذشت هزار بار از خداوند طلب مغفرت میكردیم برای این خبط عظیم.
نمیدانستم بعد از این همه مدت كه ندیده بودمش از كجا شروع كنم، فقط میدانم كه دو اسم میرحسین و احمدینژاد زیاد لابهلای حرفهایمان شنیده میشد.

خدا را شكر هم مسیر بودیم تا هفت تیر.
از هفت تیر میخواست برود صدا و سیما و من هم روزنامه.
به ابوطالب گفتم شما كه رفتی در ستاد موسوی سینه چاك كردی چرا بعدش نیومدی جلوش قرار بگیری و بگی كه این راه تو را به تركستان میبرد؟
سعید كه روزگاری دوست سهیل بود انگار كه دارم حرف مزخرفی میزنم جوری نگاهم میكرد كه واقعا فكر كردم دارم حرف مزخرفی میزنم.
میگفت مگه میرحسین كار بدی كرده؟ حقش را میخواهد بگیرد، من هم معتقدم تقلب شده.
گفتم این حرف یعنی زیر سوال رفتن تمام انتخابات های سی سال گذشته و حتی انتخاباتی كه خودت را به مجلس هفتم راه داد، چون ما با همان روش بلكه مدرنتر از قبل انتخابات را برگزار كردیم.
حاج سعید قصه كه انگار به در و دیوار خورده باشد آنقدر با این حرفش خود را دور از انقلاب نشان داد كه دلم به حرفهای سهیل كریمی گواهی پیدا كرد، ابوطالب گفت: بله من حتی معتقدم كه در همان انتخابات معروف با ۹۸ درصد آری به جمهوری اسلامی هم تقلب شده است.
دلم سوخت برای این همه انحراف از خمینی، از انقلاب، از شهدا.
مگر چند روز در بند آمریكایی ها بود كه تا آخر عمر در بند افكار آنها ماند؟








